///نگاه

وبلاگی برای بهترین‌ها

زیبایی زندگی

 
زندگی زيباست زشتی ‌های آن تقصير ماست  

در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست 

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد.......... 

آنچه تقدير من و توست همان می ‌گذرد      

   


برچسب‌ها: سایت نگاه, وبلاگ نگاه, نگاه
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 23:40  توسط Negah  | 

یک بازی جالب


 یکی از جالبترین فلش های دنیای اینترنت را برای شما عزیزان آماده کرده ایم که در این فلش شما باید عددی را در حافظه خود در نظر بگیرید و بدون هیچ راهنمایی برنامه عدد حفظ شده شما را فقط با نگاه شما به مانیتور پیدا می کند!

برای انجام بازی اینجا کلیک کنید.

آیا میدانید راز این بازی به ظاهر پیشرفته و پیچیده در چیست؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 2:45  توسط Negah  | 

حقیقت

FriEND

boyfriEND

girlfriEND

best friEND

EVERY THNG HAS AN end EXCEPT .............. !!!!!!! FAMILY IT HAS LOVE U

if u love our family post this az our status

negah

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 1:50  توسط Negah  | 

عاشق و عاشق تر

عاشق                                    عاشق تر

نبود در تار و پودش ديدي                گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 22:16  توسط Negah  | 

اندکی تامل...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 22:14  توسط Negah  | 

سبز

ای کاش         
هزار تیغ ِ برهنه          
بر اندوه تو می نشست          
تا بتوانم          
بشارتِ روشنی فردا را           
                       نگاه کنم ...          
            بر فراز پلک هایت     

                                       
اینک          
صدایِ آن یار ِ بی دریغ          
گل می کند         
            در سبزترین سکوت          
و گلهایِ هرزه را          
در بارش ِ مداوم خویش         
             دِرو می کند ...         
جنگل          
در اندیشه های سبز ِ تو          
                    جاری ست ...         
*         
(خسرو گلسرخی
)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 21:58  توسط Negah  | 

روایای پرواز

 

شاید برای شما هم اتفاق افتاده که بخواهید از واقعیت بنویسید اما من وقتی به واقعیت فکر می کنم بدون اینکه خودمم متوجه باشم کم کم تو رویا قرار می گیرم. پس چه بهتر که همون اول تکلیف خودم رو روشن کنم و بگم خیالی می نویسم.

و شروع می کنم به نوشتن. نوشتن رویای پرواز. وقتی می بینم که به اختیار خودم پرواز می کنم دوست دارم که تا اوج آسمون برم تا بالای بالای ابرا. و همین کار رو هم می کنم. همینطور که به طرف بالا میرم به پایین نگاه می کنم. وای که چه منظره قشنگی. انگار زمین را تو آغوش گرفتم. آره زمین تو بغلم جا میشه. و بالا تر میروم. جاییی که دیگر آدمها پیدا نیستند. خانه ها نیستند و حتی کوهها نیز کم کم ناپدید می شوند. الان از تمام پرنده های روی زمین بالاترم. احساس می کنم که به خدا نزدیک شدم. فکری به نظرم می رسه: حالا تنهایی چیکار کنم؟ ناگهان میترسم. چقدر از خونم دور شدم. وای حالا چه طوری برگردم. کاشکی اصلا پرواز بلد نبودم و تا این فکر به ذهنم میاد پرواز یادم میره و از بالای ابرها  سقوط می کنم. به سرعت به طرف زمین برمیگردم. چه وحشتناک! همینطور که با ترس دارم سقوط می کنم به ذهنم میاد که چرا این فکر که کاش پرواز بلد نبودم به ذهنم اومد. نمیشد دوباره از اول فکر کرد... نمیشد به طرف زمین پرواز کنم و توانایی پرواز را برای همیشه در وجودم نگهدارم. اما حیف! همون یه لحظه که فکر کردم کاش پرواز نمیدونستم کار خودش رو کرده بود. خیلی وقتا آدم خیلی چیزا رو آرزو میکنه حتی براشون به درگاه خدا گریه و زاری میکنه اما هیچوقت براورده نمیشه. اما دریغ از فکرهایی که حتی اگه یه لحظه به ذهن آدم برسه یک عمر براش پشیمانی میاره و چرا اینطور میشه خودمم نمیدونم. یه لحظه به خودم میام الانه که بخورم به زمین. وای چه وحشتناک!!! دیگه از ترس چشمامو میبندم. صدای باد توی گوشم مثل طوفان می مونه. یه طوفان قوی. ولی کم کم این صدا به صدای یک نسیم تبدیل می شه. احساس میکنم که سبک شدم. سبک سبک مثل پر و سرعتم آرام آرام کم میشه ولی هنوز ترسی دارم که اجازه نمیده چشمامو باز کنم. پس کی به زمین میرسم. بالاخره سفتی زمین خاکی را احساس می کنم.  چشمامو که باز میکنم میبینم که روی تختم دراز کشیدم و دارم به رویام فکر می کنم. واقعا چه رویای قشنگیه رویای پرواز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:47  توسط Negah  | 

گاه...

گاه می رویم تا برسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم

بی خبر از آن که همیشه رفتن ،راه رسیدن نیست.

گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست

باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده

گاه رسیده ای و نمی دانی

و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای

مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است

و گاهی می شود بدون خواست تو

گاهی آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است

گاه حتی لازم است بعد از نمازت فکر کنی و ببینی پشت سر

اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی عیسی باشی

ایوب باشی

انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و

از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

و یاد می گیری که خیلی می ارزی

زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند

و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:25  توسط Negah  | 

یه معما

سلام.

اگه یه ماشین داشتی که فقط می‌تونستی یک نفر رو سوار کنی. بعدش سه نفر رو هم زمان ببینی. یه پیرزن که اگه به بیمارستان نرسونیش میمیره. یه دوست قدیمی که خیلی وقته ندیدیش و آدرسشم نمیدونی و نامزدت که همونجا که اون دو تا رو دیدی با هم قرار گذاشته بودید کدومو سوار میکنی؟


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 0:22  توسط Negah  | 

زندگي نوشيدن قهوه است

 

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت‌هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس‌هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد.

استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند.


پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده‌ايد كه همگي قهوه خوري‌هاي گران‌قيمت و زيبا را برداشته‌ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.
سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين‌ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري‌هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي‌داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و … همان قهوه خوري‌هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي‌اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت .گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي‌فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 1:14  توسط Negah  | 

مطالب قدیمی‌تر